هیچ وقت به خاطر اونی که لیاقتت رو نداره اشک نریز ،اگه لیاقتت رو داشت اشکتو در نمیاورد.
امروز (۲ دی ماه) تولد منه ساعت ۱۱ صبح به دنیا اومدم خوشحال نیستم دلم براش تنگ شده،میخوام چندتا جمله براش بنویسم آخه خیلی دل تنگشم سکوت میکنم به حرمت باران تا بدانی به اندازه ریزش باران دوستت دارم....... مهم این نیست: که باشیم،کجا باشیم،چرا باشیم، مهم اینه که: باهم باشیم، به یاد هم باشیم،برای هم باشیم..... قدر سکوتم را در بهار نگاهت دریاب........ که به اندازه سکوتم بیادتم! خیلی ها میگن دوری و دوستی،ولی من میگم سخته زنده بودن وقتی دوری و نیستی من نه مرد عشقم،نه هلاک رفاقت،فقط یه دل میخوام تو دنیا، که رو قولش بمونه تا قیامت اندیشه ی بلند خدا بزرگ تر از فکر کوتاه ماست،به لندیشه ی قشنگ خدا میسپارمت. اینو یه نفر که خیلی خاصه ازم خواست بزارمش : کاش ادما همدیگرو دور نمینداختن یا حداقل فراموش نمیکردن ای کــــــــــــــاااااااش بچه ها پدر بزرگم دیشب فوت کرد،براش فاتحه بخونین(ممنون)،من این روزا اصلآ حال خوبی ندارم،خیلی دوسش داشتم،دلم خیلی براش تنگ میشه،سخته به نبوودش عادت کرد ۱۳۹۰/۹/۷ سلااااااااااااااااااااااااام خوبین؟من که بد نیستم بخشیدین؟؟حالا بیا ادامشو بخون خوب مدرسه ها هم که باز شده،میدونین چه رشته ای رفتم؟؟ اشکال نداره من دوست دارم اینجوری،تا امروز دوتا امتحان "مفاهیم پایه فناوری دادیم" خلاصه امروز روز خوبی بود راستی مدرسه ام از خونمون خیلی دوره یعنی ما اول شهریم اون آخره شهر خوب این از آپ ناهید خانوم چطور بود؟ ممنون از اونایی که تا آخرشو خوندن (واااای چه موش خوشگل و با ادبی ،خوش به حال وب من که این موش و داره سلاااااااااام امیدوارم حال همه تون خوب باشه من یکی که همش خوابم حالا نوبت اینه که ی کم از تابستونم براتون بگم: وای اول از همه هوا خیلی خیلی گرمه بعد دیگه من دو روز در هفته رو تو گرما با دوتا از دوستام میزنیم بیرون از خونه و دو یا سه روز قبل از ماه رمضان ما ی عروسیه توپ داشتیم وقتی که عروس و داماد اومدن آتیش بازی شروع شد و تا ساعت ۴ زدین و رقصیدن خلاصه شب خوبی بود،راستی شاید ما تا سه هفته دیگه رفتیم مسافرت البته هنوز ۱۰۰٪نشده ها ولی دعا کنین که بریم ختمآ. مهمه رو داشت یادم میرفت ،میدونم ی مدته که به خیلیا سر نزدم از همتون عذر خواهی می کنم امیدوارم از آپم خوشتون اومده باشه اینم آدرسش:http://www.snsd-girlsgeneration۲.blogfa.com/ مواظب خودتون مهربونیاتون باشین تا آپ بعدی که نمیدونم کی هست خدانگهدار ی سلام گرم بوشهری یا خورموجی نه همون خورموج بهتره بوشهر و گفتم تا کسایی که تازه میان بدونن خورموج کجاست. خوب بچه ها چه خبراا؟؟من که امتحانام تموم شده شما ها هم بعضیاتون تازه شروع شده،آره؟ نمیدونم چی بگم فقط به خاطر این اومدم آپ کنم که آپ قبلیم دیگه داشت بو گندش بلند میشد ی داستان واستون می نویسم آخه حال ندارم از خودم بنویسم. عشقی که هرگز او نفهمید دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. بدو ادامه مطلب و بخون تا فرار نکرده میخوام ازتون ی خواهش کنم،به این آدرسی که بتون میدم سر بزنین میدونین کیه؟؟ ی فرشته ی خوب و مهربون خیلی دوسش دارم،نمیدونم چه جوری بش بگم ولی از خودم هم بیشتر دوسش دارم اینجا مینویسم تا بدونه که چه قد دوسش دارم بهترینم بدون تو زندگی برام سخته پس منو تنها نزار نرجسم خیلی دوست دارم اینم آدرسشwww.baritanha.blogfa.com دوست دارم داد بزنم بگم من اوووووووووومدم راستی عیدتووون مباااااارک چیه ؟؟ چرا میخندی؟؟ شاخ دارم یا دم؟؟؟ تعطیلات چطور بود؟؟خوش گذشت ؟؟واسه من که چند روزش خیلی خوب بوووود حرف نداشت راستی نمیدونین من وقتی که سال تحویل شد کجا بودم؟؟حدس بزنید...... چیه ؟نفهمیدین؟؟؟نمیگم بتون باشه،باشه میگم همون لحظه کنار قبرستون بودم وااااای،قبرستون خیلی شلوغ بود راستی من با دوستام رفتم شلمچه با اینکه تو راه خیلی اذیت شدم ولی خیلی خوش گذشت من فکر می کردم طلاییه که برم خیلی دلم میگیره از بس تعریفشو شنیده بودم ولی وقتی رفتم احساسی نداشتم فقط شلمچه که رسیدیم خیلی دلم گرفت دیگه چی بگم؟؟؟بذار یکم ذهنم و ورق بزنم ببینم دیگه چی از عید یادمه!! مثل اینکه دیگه چیزی یادم نمیاد دیگه دارم سرتونو درد میارم دیگه چی بگم؟؟دیگه بسه! مواظب خودتون باشین بچه ها تا آپ بعدی که فکر کنم ۲ یا ۳ ماه دیگه باشه ،البته من نمیرم دیگه این گلا تقدیم با عشق به هر کسی که نظر خوشگل میده اومدم بترکونم بدون هیچ غم وغصه ای بلکه با شور و شوق وحشتنااااک وزیاااد اول از همه یه معذرت خواهی خیلی بزرگ به همتون بدهکارم من و ببخشین لفطآ .دیونه شده بووووودم حال خوبی نداشتم حلا دیگه گذشته رو بیخیاال به فکر آینده باااااشیم یه دنیا از همه دوستانی که تو آپ قبلی به من دلداری دادن تشکر میکنم خیلی گلین خوب چیز خاصی تو دلم نی که بگم فقط می خوام از سوپرایزی که باباجونم ما رو کرد بگم دوشنبه شب داشتم تنهایی شام می خوردم خلاصه خیلی خوشحال شدم باباجونم بعد از ۱۳ رووز برگشته بووود دلم واسش یه دنیا تنگیده بوود. چند رووز قبلشم اینقد بااااارون اومد که نگووو منم که دیونه !!با دوستام زیره بااااارون بووودیم بعد از بارون هم من از بس فضولم راستی از این به بعد می خوام در مقابل مشکلاتم مقاومت کنم می خوام محکم بایستم جلوشون ببینم حرف حسابشون چیه می خوام به مشكلات بزرگم بگم من یه خداای بزرگ دارم که همه کسمه اگه جون بخواد دو دستی تقدیمش میکنم فقط کافیه یه نشونه بده...(البته این نوشته رو ناهید جووون واسم نوشته ) اوه اوه اوه اصل کاری و داشتم فراموش میکردم البته پیشااااااااااپیش یه سوال از همه: واسه عشقاتون چی می خرین؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بزارین منم بگم من یه شاخه گل قرمز با یه بوسه از اعماق وجودم که ازعشق او داره دیونه میشه تقدیمش می کردم (البته عشق من دیگه اینجا نیست دیگه پیش من نیست راستی قرار شد به گذشته فکر نکنم خوب دیگه خیلی حرف زدم دوستوووووون دارم دوستای گلم .یادتون نره به سوالم جوا بدینااااااااا.منتظرم تا آپ بعدی خدانگهداااااار امروز می خوام آپ کنم.چی میگم اصلآ!! خوب دارم آپ می کنم دیگه آپ امرووز اصلآ شاد نی حالم خوب نی!!! دلیلشو نیدموووووونم دلم گرفته بد جوووووووووووووووور(بی دلیل) نه به نظرم یه دلیل کوچولو داره آخه این روزا دوستای و که خیلی دوسشون دارم هر روز به ی بهونه ی بیخوود بام قهر می کنن من وقتی کسی بام قهره داغون میشم نمی تونم ببینم کسی و که خیلی دوسش دارم بام قهره نمی تونم خودم و بون اونا تصور کنم خیلی دوسشون دارم خیلی باهاشون خاطره دارم حتی اگه دوستیمون فقط ۲ ماه بوده باشه بازم نمیتونم کم آوردم اومدم اینجا بنویسم واسه خدام بنو یسم شاید دلش به حالم بسوووزه و یه کوچولو به بنده ی بدش نیگاه کنه خدا جوون ببین دارم اشک می ریزم ببین داغون شدم می بینی منوووو اصلآ من وجود دارم!!!!!! خدا جوون دلم پره بغضم ترکیده دیگه نمی تونم جلوی این اشکا رو بگیرم دیگه بسه !! طاقت ندارم !تحملم تموم شده !! می خوام بیام پیش خووودت .اجازه میدی؟؟!!!میزاری بیام اونجاا؟؟!! لطفآ!!!!!!!!!!!!!!!!!التماس میکنم آخه دیگه اینجا کسی نیست که منو دوست داشته باشه همه ازم بدشون میاد همه آرزوی مرگ و واسم می کنن پس خداجوون چرا آرزوی بندهاتو گوش نمیدی من که بنده ی بد توام پس به حرف اون بنده های خوبت که دووست دارن من بیام پیشت گووش بده!! خدا جونم گاهی اوقات این قد دلم میگیره که نگووو که الانم همون جووووورم دلم داغونه کاش تیکه تیکه میشد وای خدا جوون کم اووووووردم دیگه نای نوشتن و هم ندارم شاید.......... داره اثرشو میزاره تو این آپ به کسی خبر نمیدم که آپ کردم خدانگهدار شاید دیگه این مزاحمو نبینین. دوست دارم با خنده برم ولی این لبای خسته ام نای خندیدن نداره اگه قلبتونو شکوندم منو ببخشین من رفتنی ام بزارین اول از همه ی کسایی که بهم سر میزنن تشکر کنم خیلی گلین بچه ها... داشتم نظرارو تآیید می کردم که یهو یه مثل دیونه ها دویدم اومدم که آپ کنم الان ساعت۸:۴۶ امشب یه شب پر از ستاره یه شب دوست داشتنی یه شبه دیونه کننده یه شب خاص واسه عاشقای دیونه است امشب یه شب سرد و یخ بندون(البته شهر ما که برف نمی یاد پس بجای من برف بازی کنین) ای کاش امشب بارون می اومد واااااای اگه بیاد چی میشه اگه بیاد عاشقا می خوان چی کار کنن آخه هوای بارونی مخصوص عاشقای دیونه است. من که میرم زیره باااااااارووون هر کی پایه است بیاد وسط راستی حال میده زیره بارون بسکتبال بازی کنیم خوب حالا چند تا جمله رو واستون میزاارم عشق یعنی:دمپایی هاشو گرم کردن(خودت داری یخ میزنی بعد بخوای یه چیزه دیگه رو هم گرم کنم!! عشق یعنی:سر کنترل تلویزیون دعوا نکنیم عشق یعنی:گذاشتن یک یادداشت عاشقانه در جیب لباسش(که گاهی اوقات واسش دردسر درست میشه) عشق یعنی:تلفن و دم دست گذاشتن و منتظر تماسش بودن(اگه زنگ نزنه می کشمش .اینجوریه دیگه آره؟! عشق یعنی:دیونه شودن عشثق یعنی:شب و روز به فکره اون بودن(بعد شباش خواب وحشتناک دیدن و گریه کردن) عشق یعنی:تو کلاس همه به دیشب فکر کنی و بخندی تا همه بفهمن که عاشق شودی عشق یعنی:تو زمستون وسط برفا بغلش کنی و یه ماچه آبداراش کنی عشق یعنی:زیر بارون منتظرش موندن(تا شکله یه موشه آب کشیده شی) عشق یعنی:چیزی که گرما و سرما سرش نمیشه عشق یعنی:ای بابا این عشقم ما رو ول نمیکنه بابا عاشق بابا دیونه چقدر عاشقی ؟؟!!! چقدر عشقتو دووووووست داری؟؟!! خوبین؟ خوشین؟ با امتحاناتون چیکار می کنین؟؟ اومدم که چند جمله ای که خوودم خیلی ازشون خوشم میااد و واستون بذاررم /امیدوارم شما هم خوشتون بیاد راستی بچه ها من روزای جمعه خیلی دلم میگره /با کوچیک ترین حرفی که بهم بزنن گریه ام می گیره البته کسی با من تند صحبت نمی کنه چون همه می فهمن من دل نازکم. چند رووز پیش یکی از دوستای خوبم خوب دیگه بیشتر از این سرتونو درد نیاارم برین جملهها رو بخونین ببخشید از چند روز غیبتی که داشتم اینترنتم قطع شده الانم از تو کافینت دارم می نویسم خیلی ناراحتم که نتونستم روز تولدم بنویسم الان ۴ رووووووووز از تولدم گذشته ۲ دی تولدم بوووووووووووووووووووووود الانم که امتحاناتمون شروع شده اصلآ نمی تونم بیام بهتوووون سر بززززنم خوب دیگه یه شعر خوشگل که از یکی از خواننده های خوب بنام بابک مافی واستون می نویسم صد سال اووول زیباترین رویای شبهای زندگی من ای مهربونم چه قدر دلم می خواد این روز باشی کنارم دوست داشتنی ترینی توی دلم عزیز جونم من دیگه نمی تونم بی تو طاقت بیارم بیا بمون کناااااااارم آره مثله تو تو دنیا کمه فقط دلم با تو خاطر جمه بیا خوش باشیم که این زندگی فقط صد سال اولش غمه دوست دارم ستاره بارون باشه قلبت تا ابد بمونه دستام توی دستت دوست دارم همیشه عاشقت بمونم فرصت باشه بیشتر قدر تو بدونم برین ادامه مطلب بقیه شو ببینین وواااااااااااااااااااااااااااااااای راستی جاستین ۱۷ سالشه .رنگ چشاش هم قهوه ایه امیدوارم حالتون خوب باشه .حال منم زیاد تعریفی نداره .راستی با مدرسه ها چی کار می کنین من که تازه وارد دبیرستان شدم. زیاد وقت ندارم .ببخشید نمی تونم نظراتتونو تایید کنم .شرمنده . خدانگهدار 1 - اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ سلام به همه ی دوووستای خوبم که هر رووز به من سر می زنن واقعآ ازتون ممنونم که منو تنها نمی زارین. امروووز روز بابا جوناست می خوام بگم روزتون مبارک بابا جوووووووووووووونا دوووستووون داریم و از همین جا می بوووسیمتون خووووب حال هم برم به بابا جونه خوودم تبریک بگم مواظب خودتوون باشین دوستااای گلم فعلآ بابای کمر درد ناموسی مطلبي روانشناسي جالب و خواندني در رابطه با ديدگاه ماه هاي مختلف سال درباره عشق متولدين فروردين ماه : متولدين ارديبهشت ماه : عاشقي بي قرار است و كمرو ولي پرشهامت. متولدين خرداد ماه : متولدين تير ماه : دلي نازك و پرز محبت دارد و از دل سوختن مي هراسد. متولدين مرداد ماه : عاشق پيشه است وبي عشق زندگي نمي كند. متولدين شهريور ماه : عشق او شعله اي كوچك ولي جاودان است و در پي عشقي حقيقي است. متولدين مهر ماه : متولدين آبان ماه : هيجان عشق براي او زيبا و پر جاذبه است ودر عشق صادق است. متولدين آذر ماه : خوش بين است و راستگو. شايد نگاهي شاعرانه به عشق داشته باشد. متولدين دي ماه : شايد در ظاهر بي احساس باشد ولي قلبي گرم و پر ز عشق دارد. متولدين بهمن ماه : عشق خود را دير ابراز مي كنى و عاشق آزادي است. اولين عشق او قلبش را به تپش در مي آورد و هرگز فراموش نخواهد شد. متولدين اسفند ماه : در عشق بي نظير است.جذاب و پرنشاط است.احساساتي و رويايي است. خوبین دوستای گلم؟ امشب شب آرزو هاست یادتوون نره آرزو کنینااا حتمآ آرزوهاتون برآورده می شه.یادتون نره . موفق باشیییییییییییییییییییین اگر ایمان نمی آورید مهم نیست اما از تهمت و افترا بستن به آن پرهیز كنید، مبادا آن شخص پیامبر الهی باشد!(حضرت مسیح) خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي*کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد. داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي*زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي*توانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي مي*توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم. حالا ارزششو داشت یا نه؟ شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین...! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...! و این است فرق عشق و ازدواج استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد.. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم.. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده... بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد.. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
یه سلام طوفانی به همه دوستای گلم
آخه نمیدونین که ما داریم اینجا چی میکشیم.چند روزه نه شاید از یک هفته هم گذشته باشه که اینجا همه اش گرد و خاک مادیگه ریحه ای برامون نمونده داغون شدیم و تازه باید تو این هوای بد بریم مدرسه.برامون دعا کنید که عیدمون دیگه اینجوری نباشهراستی ما دیروز تو مدرسه سفره هفت سین انداختیم و یه سفره هم پر از غذاهای محلی جاتون حسابی خالی بود خیلی خوش گذشت .اگه تونستم بعدآ عکسشو براتون میزپارم آخه الان ندارمش.
امیدوارم خوب و خوشحال باشین.منم بعد از مدتها تصمیم گرفتم که آپ کنمدیشب عروسی بودم
جاتون خالی خیلی خوش گذشت واسه همینم امروز مدرسه رو بیخی شدم آخه خواااابم می یومد.
راستی بچه ها یه سوال :واسه شما هم سال 90 زود گذشت؟؟
واسه من که خیلی خیلی زود گذشت .دیگه هر چی بود داره تموم میشه .خاطرات خوب سال 90 رو نگه میدارم و خاطرات بد رو فراموش میکنیم.
امشب هم که چهارشنبه سوری هست مواظب خودتون باشینا .امیدوارم اتفاق بدی برا هیچ کس نیوفته.
چند روز پیش یه اتفاق باحال برامون پشی اومد(گفتم برامون آخه با دوستام تو مدرسه بودیم حالا اسم همه شونو بهتون میگم) حالا بذارین واسه تون بتعریفمش : ما دهمیشه یکشنبه هامون از ساعت 10 تا 5 عصر کلاس داریم خلاصه ما اومدیم با چندتا از بچه های باحال کلاس قرار گذاشتیم که غذا بیاریم مدرسه و دور هم بشینیم و بخوریم خلاصه ساعت 2 رفتیم یه گوشه از مدرسه نشستیم با دوستان غذاهامونو خوردیم هر چی باقی مونده بود و ریختیم تو یه پلاستیک و یکی از بچه ها پرت کردش پشت دیوار که یه کوچه بووود و کمتر میدیدیم که کسی از اونجا بیاد بیرون .خلاصه شنیدیم یکی با صدای بد و کلفت و بلند میگه: آخ سررررررررم و یه مشت حرف بد دیگه
.ما که نتونستیم از جامون بلند شیم از بس خندیده بودیم .تا اومدیم بلند شیم یارو اومد تو مدرسه همچین به ما نگاه کرد که انگار ما میترسیم
ما چیزی نگفتیم یارو رفت تو دفتر مدرسه از خوش شانسی ما مدیر نبود وگرنه فاتحه ی همه مون خونده بود.ساعت 3 بود که خانم عزیزم اومد کلاس بذار اینو بگم قبلش ما نترسیده بودیم از اون یاروه ولی ترسمون از این بود که خانم منصوری که همه مون اینقد دوسش داریم از دستمون دلخور بشه .خوب خانم اومد تو و گفت :آخه بچه ها من به شماها چی بگم ؟این چه کاری بود که انجام دادین؟ البته با خنده می گفتا ولی یه کوچولو دلخور شده بود ازمون ما هم از دلش در آوردیم
فائزه -عالمه - ریحانه - مریم - نرجس - سمیه -حکیمه - داشت اصل کاری یادم میرفتا و ناهید خانوم.
خلاصه اینم از کار ما ولی سعی میکنم عکس سفره هفت سین و براتون بذارم .خیلی خوشگل شده بود.
خوب دیگه سرتونو درد نیآرم
سال هوبی داشته باشین .پر از عشق و خوشحالی و اتفاقهای جالب
راستی سر سفره هفت سین برا من دعا کنین یادتون نره
منم برا همه تون دعا میکنم
عیدتوووون مبارک
آخه کساایی رو که دوستشون دارم پیشم نیستن
:![]()
![]()
![]()
،یه سلام داغه داغ(بپا نسوووزی
)
،میدونم همتون از دستم شاکی هستین برا غیبت طولانیم،سعی میکنم جبران کنم،خلاصه شما به بزرگی خودتون منو ببخشین دیگه![]()
![]()
نمیدوونین؟؟؟
باشه،باشه خودم میگم:رفتم رشته ی کامپیوتر
میخوام خانوم مهندس بشم
.خیلی باحاله
.دبیر رایانه کارمون (که شامل ۷ کتاب میبااااااشد) خیلی خانوم خوبیه،اینقد دوسش دارم
که نگووووووووووووو(اینم تقدیم با عشق به خانومه خوبم
)،خیلی مهربون و خوش اخلاقه،یه خصوصیت دیگه که من خیلی ازش خوشم میآد اینه که وقتی امتحان میگیره هر کسی که نمره ی کامل بیاد براش مینویسه
(یعنی میگه آفرین خواهرگلم،خوشگلم،خوبم و.........)الان شماها میگین مثل بچه
هامیمونم مگه نه؟![]()
که من اولیشو ۲۰ گرفتم و خانوممون برام نوشت همون چیزایی و که دوست دارم دومشم مکه امروز دادیم از ۱۰۰ که حساب کرد شدم ۹۲ و از ۲۰ هم شدم ۴/۱۸ ووووووو مهمترین قسمتش این بود که من بالاترین نمره رو تو کلاس آوردم
(هوووووووووووررررررااااااااااا
)یه عالمه تشویقم کردن
منم گفتم دیگه بسه بابا جو میگیرتمآآآآ
.دیگه بگم براتون دایی جونم دبیر زبان خارجه مون شده و زندایی جون
هم دبیر ادبیات فارسی مون شده خیلی حال میده
.
،اینو دوست ندارم،دلم برا دوستای پارسالم خیلی تنگ شده
،روزای اول که به مدرسه جدید رفته بودم خیلی سخت
بود برام آخه تنها بودم ولی حالا دیگه با هم کلاسی های جدید دوست شدم
یه کم بهتره ولی به پای پارسال نمیرسه
.یکی از هم کلاسی هام صداش اینقد خوشگله که نگوووووووووو،فقط هم نوحه میخونه هر وقت دلم میگیره
ازش میخوام یه کم بخونه صداشو دوس دارم.
خوب از مدرسه بگذریم شما چه خبر؟
پنجشنبه تولد
ستاره(آبجی کوچیکم که سوم راهنمایی هست)بود یه جشن
توپ گرفتیم(البته فقط دوستای ستاره +من
بودیم،از این مدال
آدما نبودناا)خیلی خوش گذشت جا همتون خالی به جای همه تون رقصیدم
(رقصو حال کن
)البته از این چیزا
نداشتیمااااا(هنوز بچه
هستیم
)
و با اونایی هم که فقط یه کمشو خوندن قهرم
(شوخی کردما ای بی جنبه)
،مرسی آقا موشه
)
،ی سلام گرم مثل همیشه
،راستی چیکار می کنین ماه رمضان؟؟
،امروز دیگه از بس زیاد خوابیدم فرشته ی خوبم اومد تو خوابم گفت:
پاشو دیگه ،چقد میخوابی ،برو ی آپ بزن که همه منتظرن(فکر کنم تیکه آخرو دروغ گفته،آخه کی منتظر آپای بیخود منه؟
)
،نمیشه زیاد رفت بیرون و مجبوری بیشتر خونه بمنیم که اینو اصلآ دوست ندارم
پیش به سوی باشگاه(این تیپمونم که اصلآ به باشگاه نمیخوره
)،خلاصه میریم کلاس والیبال،خیلی خوش میگذره ولی روزه اول یگه داشتم از حال میرفتم خیلی خسته شدم
(واااای الان همه فکر می کنن چقد تنبلم نه تنبل نیستما آخه ی مدت بود که ورزش و گذاشته بودم کنار)
،منم که دیونه ی جشن ،خلاصه قرار شد ما پشت ماشین عروس بریم،ساعت ۹ شب بود که ما سوار ماشین داماد خودمون شدیم با دوتا از خواهرام و ی دونه دختر عموم رفتیم عکاسی ی کم منتظر موندیم بعد که پسر عمه و دختر عمه ام(یعنی همون عروس و داماد
)اومدن همه سوار ماشیناشون شدن و حرکت کردیم
،فکر کنم از ۱۵تا ماشین بیشتر بودیم که همشونم دوستای آقا دوماد بودن و یکیشونم حال درستی نداشتن
(همه شون مست بودن و ی کارایی میکردن که نگو )خلاصه یکی از ماشینا که پلاکشو در آورده بود زد به آینه ی بغل ماشین دوستش که ی دفعه ماشین پلیس پیداش شد و یکیشون که فرار کرد اون یکی هم میخواست فرار کنه ولی تا جایی که من دیدم پلیس دنبالش بود،ما که دیدیم وضعیت اینجوریه ازشون زدیم جلو و خودمون ی ۵ دقیقه ای
زودتر از اونا رسوندیم به مقصد.
(البته منم بودماااا
)
سعی میکنم دوباره مثل قبل بشم
ی خواهش م داشتم اونم اینه که اونایی که وبلاگای کره ای رو دوست دارن به وبلاگ دختر عموی منم سر بزنین ،هر دومون خوشحال میشیم![]()
![]()
،هیچ کس ارزش اینو نداره که خودتونو براش فدا کنین مواظب قلبای پاکتونم باشین
،ممنون که حرفای نه چندان خوب و جالب منو خوندی
ی خواهش دیگه:من در اتنخاب وبلاگ برتر شرکت کردم،اگه میخواستین به وبلاگم رای بدین یخورده پایین تر از موزیک وبلاگم نوشته انتخاب وبلاگ برتر روی اون کلیک کنین و بقیه رو خودش براتون توضیح میده (البته من بهش سپردم
که دوستام میان ی کم پارتی بازی کنه)![]()
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
ادامه مطلب
![]()
یکی که تو تنهاییام ،تو غم هم و تو شادی هام همه و همه جا باهام بوده و نزاشته من بی کسی و احساس کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،نمیدونین دلم چقد واستون تنگ شده بوووود
،یه دنیا حرف واسه گفتن دارم البته بعضیاشو نمیشه اینجا گفت
آخه آدمای بی جنبه و فضول خیلی زیاده البته من از این دوستا ندارماا![]()
،آرزو می کنم سال خوبی داشته باشین و در سال جدید بد اخلاقا خوش اخلاق بشن و خوش اخلاقا هم هنوز خوش اخلاقتر بشن![]()
ولی چند روزشم نه اصلآ خوب نبود
خلاصه هر چی بود گذشت دیگه ![]()
![]()
،اگه راستشو بخواین همون شب یعنی شب آخر سال ۸۹ جشن نامزدی خواهر بزرگم بود جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت
منم تا حد مرگ
رقصیدم
و وقتی بیشتر مهمونای دور رفتن و فقط اقوامای نزدیک مونده بودن من و خواهر کوچیکم با دوتا از پسر عمه هام ورق بازی کردیم بعدش هم یکی از پسر عمه هام می خواست بره سر قبر دوستش من و خواهرم و دخترعموم و دوتا از پسر عمه هام رفتیم دوووووور زدیم دیگه قبرستونم هم رفتیم
.
انگار هر چی آدم بود ریخته بودن اونجا ما هم دیگه پیاده نشودیم فقط پسر عمه ام رفت و زود برگشت بعدش هم رفتیم دوور زدیم و ساعت ۴ برگشتیم
خونه اونم به خاطر اینکه مامانم زنگ زد وگرنه بر نمی گشتیم
.
و اینقد گریه کردم که نگو ولی خیلی خوش گذشت جاتون خالی بود![]()
![]()
![]()
پس تشکر می کنم از همه ی کسایی که تو این مدتی که من نبودم بهم سر زدن و مهربونیاشونو نشون دادن خیلی دوستون دارم همه رو دوست دارم حتی اونایی که بهم سر نزدن و![]()
![]()
هستم و هر روز میام پیشتون![]()
![]()
(در ضمن به فکر درسامون باشیم دخملای خوشگل این قدر به شوهر فکر نکنین و آقایون فضول یه خورده آدم باشین
)(مزاح بوودا بی جنبه ها به دل نگیرین)![]()
خداجونم این دوستای خوب و از من نگیر ![]()
![]()
آخه اجی کوچیکم که قبلآ خورده بود و بقیه هم نمی خوردن به فکر شکمشون نبودن
مگه همه من میشن همه به فکر شیکمم البته خدا رو شکر چاق نیستم من فقط ۴۵ کیلو دارم(چاقم مگه؟؟؟) آخه از بس ورزش می کنم![]()
خوب دیگه آخرای شامم بود که آیفون خونه زنگ خورد مامیم رفت درو باز کرد و گفت بچه ها باباتووووونه. منم .........![]()
![]()
(میدونم الان کنجکاو شدین که بد ونین بابام چه کارست نمی خوام بگم آخه شاید بعضیا فکر کنن که می خوام پز بدم یا کلاس بزارم بگم منم آره!! نه من بچه ی خاکم و با هیچ کس هم فرق ندارم.اینا رو گفتم چون به هر کی گفتم بابام چه کارست یه چیزایی گفتن.بابام شرکت نفتیه )
با دوستام میرفتیم درختای مردسه رو تکون میدادیم که آبشون بریزه و همش روسر خودم میریخت.![]()
![]()
سخته به کسی که این همه مدت فکر می کردم و یه لحضه هم از فکرش بیرون نمیومدم اصلآ فکر نکنم ولی من خدا رو دارم شما رو دارم واسه همین ناراحت نیستم دیگه )
![]()
دنیا داره دور سرم می چرخه!! کاش میمردم

فرشته اومد و گفت:بدو برو آپ کن که الان وقتشه![]()
/که شما یه خورده بخندید به نوشته هام یا یه کوچولو اشک بریزین
(من اخمو نیستمااااا/من دخمل خوبی ام
)
دقیقه است و من در حال نوشتن یه مشت چرت و پرت هستم
یه خورده دوود کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
یه قریشم بده![]()
![]()
![]()
من که خیلی دوووووست دارم.بیاین اول خودمونو گرم کنیم![]()

بسه دیگه بریم باااازی ...![]()
)
)![]()
![]()

![]()
وقتی که دبیر زبان فارسیمون ورقه های امتحان ترم و داد و نمره های نحایی رو خوند دوستم به خاطر اینکه ۱۹ شده بود گریه کرد من رفتم پیشش داشتم بهش دلداری میدادم که یه دفعه من و پس زد و گفت بروو پیش فولان دوستت تو که دیگه ما رو نمی شناسی منم بهش گفتم اینجوریه باشه .رفتم سر جای خودم نشستم هر کاری کردم نتونستم جلوی بغضمو بگیرم هم دلم از دوستم ناراحت بوود هم از ۱۰۰ جای دیگه خلاصه هر کاری میکردم نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم که همون موقع دوستم اومد باهام حرف زد حالا هم من دارم وحشتناک گریه می کنم هم دوستم .باهم حرف زدیم و آشتی کردیم /کسی نمی تونه با من قهر باشه
راستی دبیر زبان فارسیمون هم زنداییم بووود
ولی خدا رو شکر نفهمید که من دارم گریه می کنم![]()
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
در صفحه شطرنج زندگی همه ی مهره های من مات مهربانی تو شدند و من قلبم را به تو باختم! ای خداجونم
بارون نباش كه با التماس خودت رو به شيشه بكوبي ... ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن
آسمان می بارد, گل می میرد, تو نه آسمان باش نه گل, زمین باش تا آسمان بر تو ببارد و گل در تو بروید
از زندگي لذت ببر چون آخر جاده زندگي يه تابلو هست كه روش نوشته دور زدن ممنوع
چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند
ببینین چقد باید درس بخونم شما هم باید زیاااااااد بخونینااا بریم شروع کنیم.فعلآ خدانگهدار بچه هااا
![]()
![]()
واسم دعا کنین که امتحاناتمو خوب بدم


![]()
ادامه مطلب
بخونین خیلی جالبه![]()
از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
میدونم دلتون واسم تنگ می شه
واسه همین زیاد طولش نمیدم .واسم نظر بدینااااااااااااا![]()
)![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

كنيم

می تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.
2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و .........
3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.
4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا
و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.
5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره. 
6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید
و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید. 
7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.
8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید
و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید
![]()
![]()
راستی پسرا روز شما رو هم تبریک میگم![]()
![]()
![]()
در نتیجه خودم مینویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
ادامه مطلب
به این می گن نامه عشقولانه !
1_محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز می کردم
2-دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و
5-این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید
6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که
7- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود
اما
8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و
9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من
مطمئنم
10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این
وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را
12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم
13-خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که
14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم
مطمئن<باش
15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر
16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که
17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه
20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که
21- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .
و در آخر اگر می خواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره
های فرد را بخوان(متن های آبی را بخون) !!!![]()

دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم،
یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!
دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،
یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
مریض بعدی که وارد شد دکتر بهش گفت : به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشتی.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید،
ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟مریض پاسخ میده:
باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حال اون از دو مریض قبلی وخیمتره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه از کدوم جهنمی فرار کردی؟!
خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب کرد!












به سوي من بيا تا تو را حس كنم و دنيا خواهد ديد داستان عشقي سوزان را كه شعله اش در قلب من خواهى بود به هنگام عاشقي گويي در دنياي شواليه ها و پرنسس ها سر ميكند. قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.
عشق را در چشمان منبنگر
چهره ي بر افروخته ام را ببين و عشق را حس كن
به صداي نفس هاي من گوش كن
و بشنو ترانه ي عشق را
موسيقي بر او تاثير فراوان دارد.
با من به رويا بيا به روياي عشق
بيا تا بر فراز بلندترين كوه گام نهيم
بيا تا در ژرف ترين اقيانوس شنا كنيم
بيا تا به دورترين ستاره ها پر كشيم
بر عشق ما هيچ چيز ناممكن نيست
بهترين عاشق دنياست و گفتارها و دل او پر ز روياهاي عاشقانهاست.
بهشت هيچ است
دربرابر گام برداشتن در كنار تو
در شبي زيبا
زير نور ماه
گويي خورشيد گرماي خود را از دست داده است
و گل هاي سرخ عطري ندارند
و ستارگان ديگر نميخوانند
آن گاه كه چشم مي گشايم و مي بينم
با تو نيستم
شايد به نظر برسد كه عاشق نيستم
شايد به نظر برسد كه نمي توانم عاشق باشم
شايد به نظر برسى كه حتي نمي خواهم عاشق باشم
ولي نه در برابر عشقي مانند عشق من به تو
كه تا آخرين لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت
با پر شورترين گفتارهاي عاشقانه
با ماجراهاي عاشقانه اي كه خواهيم داشت
با فداكاري هايم درراه عشق به تو
خواهي ديد كه چگونه دوستت دارم
در امور عشقي ورزيده است وزندگي اش پر ز ماجراهاي عاشقانه است .. . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نيزبه اثبات مي رساند.
در التهاب شنيدن ترانه ي گام هاي تو هستم
كه به سوي من مي آيي
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو رادر كنار خود حس كنم
دوستت دارم
نجوايي از سوي تو
نگاهي كوتاه از تو
لبخندي شيرين بر لبان زيبايت
و من خود را غرق در عشق مي يافتم
روزها ماه ها و سال هامي گذرند
و شايد هيچ چيز عوض نشود
جز من
كه بيش از پيش عاشق گشته ام
مي خواهم آزاد زندگي كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولي قفسي ساخته از عشق تو
جايي است كه همواره روبه آن خواهم داشت
من آني نيستم
كه بي عشق زندگي را سر كنم
آن گاه كه در رويايي عاشقانه هستم
و چشمانم را ميگشايم
و عشق رويايي ام را در تو مي بينم
![]()
![]()
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني*اش درج مي کرد.
در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش*آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي*دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود.
معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.
معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي*کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه*اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي*دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .
اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده*اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه*اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين*هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.
حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .
خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.
شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي*داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور![]()
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق 46- F نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد.. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
| Design By : Pichak |



















